به نام خداوند جان و خرد

 

  احمد نجومی

  ۱۳۸۰ تبریز

 

 

  به بابام گفتم با من از خدا بگو

 گفت : خدایی هست خدا یکتاست دوست دارد دوستش دارند .

  به او گفتم : خدا که می گویی چه رنگی دارد. عطرش را از کدامین گلشن ببوم.

 گفت : خدا که می گویم بی رنگ و پاک است پاک بودن هنوز خواب است. به عطر او اگر

 خواهی که دست یابی به گلشن رو همان گلشن که در آنی.

  گفتم : اگر خدایی هست آسمانش چرا آبی است؟

گفت : زمین سبز و آسمان آبی دلها مهتابی و گناهان به رنگ عمق چشمانم سیاه اینها

   همه زائیده فکر است اگر می خواهی بدانی که آسمان چه رنگی دارد آماده رفتن باش.

  به او گفتم : چرا باید خدایی باشد؟ مگر بودن خود خدایی نیست؟

  گفت : خدا بودن را دوست دارد نبودن در مرامش نیست.

  گفتم : اگر خواهد نباشد او ؟ آنگاه چه خواهد شد؟ آیا بودن به عطر عشق بیمار نمی گردد؟

  جوابم داد : تو خود گفتی بودن یعنی خدا، اگر خواهد نباشد او دیگر خدا نخواهد بود.

  به او گفتم : اگر خدایی هست آسمانش چرا ابریست؟ مگر خورشید نمی تابد؟

به من او گفت :  اگر خورشید همه نور الهی است هرگز ابری در اسمان نخواهد بود. اگر

   ابری هست به زور اشک دلیران است.

   خدا را چون چشم ماها نیست به چشم ابر رحمت می بارد، به رنگ نور می بیند، به غرش،

  آواز    می خواند به بلبل می نوازد، به قمری می خواند، به گلهایش می نازد، به عشقی که با

  ما  دارد عاشق است.

  خدا عشقش به این اشک است، به قلب پاک یتیمان، به درد بی درمان ناشکیبان. شکیبایی اگر

 باشد صبر نخواهد بود؛ اگر صبری است از نا شکیبان است .

  به او گفتم : تو می گویی خدایی هست دلیلت چیست. دلیل محکمی خواهم که دیگر سر

   نتابانم.

    ــــ  همان سیلی که بر صورتم خورد جوابم داد. همان دم که از زجر فریاد می زدم :

 (( آخ خدای من ))

پدر گفتم : دلیلی از این محکم برایت نیافتم.

    با خود چنین گفتم : (( چرا گفتم خدای من؟ از تعجب بود یا از درد؟ آیا درد خدا ساز است یا

 خدا را بیاد من آورد؟ اگر با درد دلم آرام خواهد شد خدایا دردهای آسمان و زمین آسمان بر من

  ببار. ))